تبليغاتX
آسمون کویر
                 
من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد.

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.


من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.


من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.


من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.


من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.


من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.


من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.


من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.


من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.


من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.

من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، افریطه .شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

من کیستم؟ 

منبع:روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط هبوط |

خنک ان قماربازی

                 که بباخت هر چه بودش

وبماندهیچش الا                                                          

                  هوس قماردیگر...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط هبوط |

یک روز صبح، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند    سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا   بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام    بازگشت، فکر کردم:                                                                                    

چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز هم فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟ "پائیلو کوئیلو"

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط هبوط |

با چنان عشقی زندگی كن كه

         حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی...

                          خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط هبوط |

سگ اصحاب كهف از غار بيرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در ميان بگذارد. مي خواست بگويد كه چگونه سگي مي تواند مردم شود! اما او نمي دانست كه مردمان به سگان گوش نمي دهند، حتي اگر به زبان آدميان صحبت كنند.

سگ اصحاب كهف، زبان به سخن باز كرد اما پيش از آنكه چيزي بگويد، سنگش زدند و چوبش زدند، رنجور و زخمي اش كردند.

سگ اصحاب كهف گريست و گفت: من هشتمين آن هفت نفرم. با من اين گونه نكنيد... آيا كتاب خدا را نخوانده ايد؟... آيا نمي دانيد پروردگار از من چگونه به نيكي ياد مي كند؟

هزار سال پيش از اين خوي سگي ام را كشتم و پليدي ام را شستم، امروز از غار بيرون آمدم كه بگويم چگونه سگي مي تواند به آدمي بدل شود، اما ديدم كه چگونه آدمي بدل به دام و دد شده است.

دست هايي از خشم و خشونت داريد، مي دريد و مي كشيد. دندان تيز كرده ايد و جهان را پاره پاره مي كنيد. اين سگ كه آن همه از او نفرت داريد، نام من است اما خوي شماست!

سگ اصحاب كهف گفت: آمده بودم از تغيير برايتان بگويم. از تبديل، از ماجراي رشد و از فراتر رفتن. اما مي بينم كه شما از تبديل، تنها فروتر رفتن را بلديد، سقوط و مسخ را.

با چشم هاي اعتياد به جهان نگاه مي كنيد و با پيش داوري زندگي. چرا اجازه نمي دهيد تا كسي پليدي اش را پاك كند و نجاستش را تطهير.

چرا نياموخته ايد، نياموخته ايد كه به ديگري گوش دهيد. شايد ديگري سگي باشد، اما حقيقت را گاهي از زبان سگي نيز مي توان شنيد!

سگ اصحاب كهف به غارش بازگشت و پيش خدا گريست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد.

خدا نوازشش كرد و سگ اصحاب كهف براي ابد به خواب رفت...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط هبوط |

برادر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه يعني چه؟

 من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت‌زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم.

 باز هم خنديدم.

گفت : دیروز خودم دیدم که فرهاد پسر همسایه پنج وارونه به شیرین می داد.

 آنقدر خنديدم كه طفلك ترسيد، بغلش كردم و بوسيدم  و گفتم :

بعدها وقتی که باران بی وقفه ی درد سقف کوتاه دلت را خم کرد                       

 بي‌گمان مي‌فهمي پنج‌ وارونه چه معنا دارد...                                           

                                                                                               

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط هبوط |

در گذشته نمره 20 مثل جواهر ارزش داشت و راحت و آسان به دانش آموزان داده نمی شد. کسانی که این نمره را دریافت می کردند حقیقتا" بیش از این نمره معلومات داشتند و به راستی شایسته این افتخار عظیم بودند. به هر حال ما شاگردان قدیمی همه می دانیم که انشای کمتر از 10 خط را هیچ معلمی نمره مطلوب قبولی نمی داد و محصلینی بودند که از این درس تجدید و یا حتی رد می شدند.

دوستی تعریف می کرد که در یکی از دبیرستان های تهران، هنگام برگزاری امتحانات سال آخر  دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شده بود که" شجاعت یعنی چه؟!" محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود: "شجاعت یعنی این!" و ورقه خود را سفید به ممتحن داده و رفته بود. اما ورقه آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند. چه خوب گفته اند: "کم گوی و گزیده گوی چون در"  نویسنده:فاطمه محرر

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط هبوط |

 

بار اول، آن هنگام که دیدم برای بلند شدن تظاهر به افتادگی می کند.

بار دوم، آن هنگام که دیدم برای جلب ترحم لنگ لنگان راه می رود.

بار سوم، آن هنگام که بین سهل و دشوار مخیر شد و سهل را برگزید.

بار چهارم، آن هنگام که گناهی مرتکب شد و برای تسکین خویش گفت: دیگران نیز مرتکب گناه می شوند.

بار پنجم، آن چه را که برایش پیش آمده بود، حمل بر ناتوانی خویش کرد، اما صبر بر آن پیشامد را به توانایی خویش نسبت داد.

بار ششم، آن هنگام که چهره ای زشت را تحقیر کرد، حال آن که آن چهره به تحقیق نقابی از نقاب های خودش بود.

و هفتمین بار وقتی که زبان به ترنم مدح و ثنا گماشت و آن را فضیلتی انگاشت.

 

                                                  

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط هبوط |

در زمان های قدیم، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمی داشت.

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:

« هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.»

 منبع:عشق بی قیدوشرط

                                      

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط هبوط |

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

                                                   

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط هبوط |

من از تو بس دورم خیلی دور... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه ی من دور کنند؛تصویر تو آنجا روی میز هم هست ،تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ، اما تو کجایی؟  آنجا در  پاریس افسونگر بر روی صحنه ی پر شکوه  شانزه لیزه می رقصی ؛ این را می دانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم، و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم . شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پرشکوه  نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده، شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هشیاری داد ، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم ژاکلین ! من چارلی چاپلین هستم ! وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه ی زیبای خفته در جنگل،قصه ی اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم: برو! من در رویای دخترم خفته ام ، رویا می دیدم ژاکلین ، رویا...رویای فردای تو ، رویای امروز تو..

دختری می دیدم به روی صحنه ، فرشته ای می دیدم به روی آسمان که می رقصید، و می شنیدم تماشا گران را که می گفتند: دختره را می بینی ؟ این دخترِ همان دلقک پیره! اسمش یادته؟چارلی!

آری ، من چارلی هستم ،من دلقک پیری بیش نیستم . امروز نوبت توست، برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی ! این رقصها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو، اما گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ! زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را،که با شکم گرسنه و پاهایی که ازبینوایی می لرزد، می رقصند. من یکی از اینان بودم ژاکلین !

 در آن شب های افسانه ای ِ کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم، در چهره ی تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم:چارلی! آیا این بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟

تو مرا نمی شناسی ژاکلین . در آن شب های  دور، بس قصه ها با تو گفتم، اما، قصه ی خود را هرگز نگفتم. این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک پیری که در پست ترین محلات لندن، آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد . این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را کشیده ام واز این ها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد، اما سکه ی صدقه ی رهگذر خود خواهی، آن را می خشکاند، احساس کرده ام . با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند، نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید، از تو حرف بزنیم! به دنبال نام تو نام من است. چاپلین! با همین نام چهل سال، بیشتر مردم روی زمین را خنداندم وبیشترازآنچه آنان خندیدند،من گریستم.

 ژاکلین ! در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست.نیمه شب، هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن تحسین کنند گان ثروتمند را یکسره فراموش کن .

اما حال آن راننده تاکسی راکه تورا به منزل میرساند بپرس .حال زنش راهم بپرس ...و اگر آبستن بود وپولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار به نماینده خودم دربانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرجهای تورا بی چون و چرا قبول کند اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی .گاه به گاه با اتوبوس، با مترو شهررا بگرد، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن ودست کم روزی یک بار با خود بگو: من هم یکی از آنان هستم ! تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر !

هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای اورا می شکند . وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، زیبا تر از تو،چالاک تر از تو و مغرور تراز تو!آنجا از نور نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.    نور افکن کولیان  تنها نور ماه است!نگاه کن ! خوب نگاه کن! آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد؛ و این را بدان که در خانواده چاپلین هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد!

من خواهم مرد، و تو خواهی زیست.. امید من آنست که تو هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم ، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر؛ اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خودت بگو : سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آنست که از  نیروی افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم . من زمانی دراز در سیرک زیسته ام ؛همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام . اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم: مردمان بر روی زمین ِ استوار، بیش از بند بازان بر روی ریسمان ِ نااستوار سقوط می کنند. شاید که شبی، درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترابفریبد، آن شب این الماس ریسمان نااستواری خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهی کرد !آن روز تو بند باز ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند! دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه ،این الماس برای همه می درخشد.

  برهنگی بیماری عصر ماست!من پیرمردم، شاید حرفهای خنده آور می زنم، اما بد نیست اندیشه تو در این مورد مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی! نترس! ده سال ترا پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره ی لختی ها می شود! می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند. با من ، با اندیشه های من جنگ کن دخترم؛من از کودکان مطیع خوشم نمی آید! با این همه پیش ازآنکه اشک های من این نامه را تر کند،   می خواهم یک امید به خودم بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه؛ امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه من براستی می خواستم بگویم دریافته باشی.

چارلی دیگر پیر شده است ژاکلین! دیریا زود باید به جای آن جامه های نمایش ، روزی هم جامه عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی.. حاضر به زحمت تو نیستم ، تنها گاهگاهی چهره ی خود را در آینه نگاه کن ، آنجا مرا نیز خواهی دید! خون من در رگهای توست.امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم ، اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی باشم! تو نیز تلاش کن. رویت را می بوسم .

                                                                                                                        

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط هبوط |

اينک که من از دنيا ميروم بيست و پنج کشور جزو امپراطوری ايران است و در تمام اين کشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن کشورها دارای احترام هستندو مردم کشورها نيز در ايران دارای احترام مي باشندجانشين من خشايار شاه بايد مثل من در حفظ اين کشورها بکوشد و راه نگهداری اين کشورها اين است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد. اکنون که من از اين دنيا     مي روم تو دوازده کرور زر در خزانه سلطنتي داری و اين زر يکي از ارکان قدرت تو مي باشد زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش که تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي. من نمي گويم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکني ، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند امّا در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان. مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن . ده سال است که من مشغول ساخت انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساخت اين انبارها را که با سنگ ساخته ميشود و به شکل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه ميشوند حشرات در آن بوجود نمي آيند و غله در اين انبارها چند سال مي ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهي تا اينکه همواره آذوقه دو يا سه سال کشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اينکه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامين کسر خواربار استفاده کن و غله جديد را بعد از اينکه بو جاری شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز برای آذوقه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود. هرگزدوستان و نديمان خود را به کارهای مملکتي نگمار و برای آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است ، چون اگر دوستان و نديمان خود را به کارهای مملکتي بگماری و آن به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعايت دوست بنمايي کانالی که من مي خواستم بين شط نيل و دريای سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن کانال را باتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي ها ترجيح بدهند که از آن عبور نکننداکنون من سپاهي  به طرف مصر فرستادم تا اينکه در اين قلمرو ايران ، نظم و امنيت برقرار کنند. ولي فرصت نکردم سپاهي به يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني. با يک ارتش نيرومند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه کند توصیه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده. چون هر دوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن و برای اينکه عمال ديوان به مردم مسلط نشوند ، برای ماليات ، قانوني وضع کردم که تماس عمال ديوان را با مردم خيلي کم کرده است و اگر اين قانون را حفظ کني عمال حکومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت افسران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و با آنها بدرفتاری نکن. اگر با آنها بد رفتاری کني آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند. امّا در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد. ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسليم مي شوند تا اينکه وسيله شکست تو را فراهم نمايند  امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اينکه فهم وعقل آنها بيشتر شود و هر قدر که فهم و عقل آنها زيادتر شود ، تو با اطمينان بيشتر مي تواني سلطنت کني. همواره حامي کيش يزدان پرستي باش. امّا هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروی نمايد و پيوسته بخاطر داشته باش که هر کس بايد آزاد باشد که ازهرکيش که ميل دارد پيروی نمايد بعد از اينکه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفني را که خود فراهم کرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار. امّا قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که مي تواني وارد قبر بشوی و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، من که پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج کشور سلطنت مي کردم مُردم و تو نيز مثل من خواهي مُرد زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد. خواه پادشاه بيست و پنج کشور باشد يا يک خارکن و هيچ کس در اين جهان باقي نمي ماند. اگر تو هر زمان که فرصت بدست مي آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببيني ، غرور و خودخواهي بر تو غلبه خواهد کرد امّا وقتي مرگ خود را نزديک ديدی ، بگو که قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگهدارد تا اينکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببيند .هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو ، اگر از کسي ادعايي داری موافقت کن ، يک قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار بدهد و رای صادر نمايد زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد . هرگز از آباد کردن دست بر ندار زيرا اگر دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا قاعده اين است که وقتي کشور آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود. در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده و شهرسازی را در درجه اوّل اهميت قرار بده عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولي عفو فقط موقعي بايد بکار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگری خطايي کرده باشد و تو خطا را عفو کني ، ظلم کرده ای زيرا حق ديگری را پايمال نموده ای . بیش از اين چيزی  نمي گويم و اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اين جا حاضر هستند کردم تا اينکه بدانند قبل از مرگ ، من اين توصيه ها را کرده ام و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس ميکنم که مرگم نزديک شده است .

                                                                                                                                                       

             

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط هبوط |

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

                                            

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط هبوط |

الهي! بزرگتر از آني كه بخواهي مشكلات را در برابرم بزرگ جلوه دهي.

 بخشنده تر از آني كه بخواهي وقتي با چشمان گريان نگاهت مي كنم به خطاهايم بنگري.

الهي! گويا تر از آني كه بخواهي فقط در قالب كلمات سخن بگويي.

 صبور تر از آني كه بخواهي در فرجام اعمالم تعجيل كني.

الهي! نزديكتر از آني كه بخواهي براي يافتنت مرا سرگردان غربت كني.

مهربانتر از آني كه بخواهي وقتي با جامه اي آلوده به سويت مي دوم مرا در آغوش نگيري.

الهي! زيبا تر از آني كه با نماياندن زشتيهايم برتري خود را ثابت كني!

 بي نياز از آني كه بخواهي رحمتت را از من دريغ كني!

الهي! ساده تر از آني كه بخواهي در ساده ترين جزء هستي يافت نشوي.

 

پس الهي تو را به بزرگيت، بخشندگيت ، گويايي ات، صبوري ات، نزديكيت، مهربانيت، زيبايي ات، بي نيازي ات، سادگي ات، اجابت كن نيازهايم را كه شنواتر از آني كه بخواهم آن را بر زبان آورم.

                                          

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط هبوط |

مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم/عاشق بی سروسامانت-مسعود/

 

                                             

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط هبوط |

شاید تاکنون نام بزرگترین شهر کلوخی دنیا را نشنیده باشید. شهری در بیابان لوت که ساختمان های بلندش در ۴۰کیلومتری شمال شرقی شهداد و در مساحت ۱۱ هزار کیلومترمربع (به عرض متوسط ۸۰ کیلومتر و طول متوسط ۱۴۵ کیلومتر) خویش را در قاب چشمانت میخکوب می کنند.
کلوت را پایتخت کویر لوت می دانند. شاهکاری است از باد، خاک و آب.
بدون هیچ تصوری خویش را در جاده ای می یابی که عظمت ساختمان هایش تو را به سکوت وا می دارد. چیزی به شب نمانده است و راننده تمام تلاشش را به کار می گیرد تا تو غروب خورشید را در کلوت ها و روی بزرگترین برج های این شهر به تماشا بنشینی. کلوت های ایران بزرگترین عارضه دنیاست و چنان مسحور خویشت می کند که ناخداگاه هیچ پایی برای برگشتن نداری. آنجا هیچ گیاهی نمی روید و اساسا هیچ موجود زنده ای وجود ندارد. در شهر کلوت ها حتی باکتری ها حق حیات ندارند. شهری که پر است از ساختمان های کوتاه و بلند. کلوت ها در اثر فرسایش آبی و بادی طی هزاران سال شکل گرفته اند.
شاید وارد سیاره ای دیگر شده ام. این حسی است که تک تک همراهانت حس می کنند. در شهر کسی را نمی یابیم ، نه که ساکنانش نباشند نه ، شاید خیابان ها و کوچه ها را خلوت کردند تا تو دمی را به دور از هیاهوی این شهر بزرگ به آرامش بنشینی. هرچه هست حس شهری مرده را به تو نمی دهد. سراسرش سکوت است و آرامش. رازی ناشناخته که تو را به سوی خویش می کشاند. راز می شوی. رمز می شوی. یگانه می شوی. آخرش هم بدون جواب می مانی. کلوت ساختاری است از حرکت باد در دل نرم خاک کویر که در طول سالیان سال شکل گرفته. نم باران اگر بر تن خشک کویر باریده ، خاک های تل شده بر گرد سنگی را بر هم استوار کرده و سازه ای را به وجود آورده که گویی بنایی خشتی از تمدنی متعلق به ماقبل تاریخ پیش رویت بارو زده است.
می گویند هر بارانی که بر کویر لوت می بارد، صورتی تازه برای کلوت می سازد و شاید گردشگری که در سفر نخستین کلوتی را چون ستاره ای به نام خود زده ، در سفر بعدی ستاره خویش را نیابد. در معماری زیبای کلوت ها عامل دیگری هم دست داشته است.
رودی به نام شور. رودی که در اعماق خشک ترین مناطق ایران جاری است. شاید که رود نیست ، اشک دل نرم کوهستان هاست که تن شور لوت را می شوید و پیش می رود. برای سیراب کردن لوت کافی نیست ، تنها آبی به لب خشک و ترک خورده اش می زند و می گذرد و به جایی می رسد که یک پارچه نمک می شود. همین رود است که بر مرطوب کردن دیواره کلوت ها اثر کافی گذاشته و فرسایش آنها را تسهیل کرده است.
رود شور، تنها رود دائمی است که در اعماق کویر لوت جریان دارد و در طول سال پرآب است. این رود از کوه های شمال غرب بیرجند سرچشمه می گیرد و ۲۰۰ کیلومتر مسیر پرپیچ و خم را در کویر لوت می پیماید و سرانجام به کوه نمک سریا و معدن نمک شهداد ختم می شود. آب این رودخانه بسیار شور است و هر چه به چاله مرکزی لوت نزدیک تر می شود بر اثر گذشتن از بسترهای شور و نیز تبخیر شدن آب غلظت املاح در آن به حدی زیاد می شود که در کناره های قسمت پایینی تا کیلومترها اثری از گل و گیاه دیده نمی شود و پیش از رسیدن به معدن نمک به علت بالا رفتن غلظت نمک مثل ماست می شود، با وجود خشکسالی های اخیر جریان آب در رود شور متوقف نشده است.
شهر افسانه ای کلوت گذرگاه تاریخ نیز بوده است. جاده ادویه از هند شروع می شده و پس از گذشتن از کلوت ها سر به سوی شمال خراسان می نهاده است.
برای رفتن به بزرگترین شهر کلوخی دنیا هم مجوز می خواهی ، هم راه بلد. آنقدر این شهر بزرگ است و ساختمان هایش شبیه هم که گمشدنت حتمی است. علاوه بر این که اگر بدون مجوز وارد این شهر شوی ، مجرم محسوب می شوی.
● بیا بریم ستاره چینی!
جاده کویری را می شکافی و ۲۰۰ کیلومتر از شهر افسانه ای دور می شوی.
تا شبی را در میان منظومه ای از ستاره های کویری به صبح برسانی.
کمپ کویری شهداد از ۳۶ آلاچیق مدور گنبدی شکل بسیار زیبا تشکیل شده است که در مرکز آنها یک سالن اجتماع بزرگ از برگ های درختان و نخل ساخته شده است.
کمپ به صورت شمالی ، جنوبی ساخته شده و در بین چندین کلوت قرار گرفته تا از گزند باد و طوفان های شن در امان باشد. زیبایی کمپ در شب دوچندان است محوطه کمپ با چراغ هایی تزیین شده است که روشنایی این چراغ ها زیبایی خاصی به آلاچیق ها بخشیده است.
آلاچیق هایی که سطح سیمانی و دیواره ها و سقف چوبی دارد و به امکاناتی چون برق و سرویس بهداشتی مجهز است. این کمپ با ۴۰ نفر ظرفیت در حاشیه غربی کویر لوت در موقعیت جغرافیایی ۳۰.۳۴ شمالی و ۵۷.۵۱ شرقی قرار دارد.
ستاره ها آنقدر نزدیکت شده اند که صدای نبض شان را می شنوی. گویی میان شیشه ای از ستاره قرار گرفته ای. آویز گوش هایت شده اند. در محوطه باز کمپ نیمکت هایی گذاشتند در زیر ستاره ها نه در کنار ستاره ها که با نخ های نامریی به زمین رسیده اند. چند خانواده دیگر هم میهمان کویری اند. همه ایرانی نیستند. چند خانواده اروپایی هم دل به سکوت کویر داده اند. کویر میزبان ناشناخته مهربانی است. اگر قصد سفر به لوت را دارید، به یاد داشته باشید که بهترین زمان برای بازدید از لوت در اواخر فصل پاییز است.
هوای دیدن لوت و شهداد و کلوت ها اگر به سرتان زد یا با تورهای طبیعت گردی همراه شوید، یا سراغ سازمان میراث فرهنگی و گردشگری کرمان بروید و راهنمایی بگیرید. روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری کرمان با یک تماس تلفنی (۷ - ۲۸۱۶۵۰۴ - ۰۳۴۱) نقشه و اطلاعات مربوط به کویرهای کرمان را در اختیار شما قرار می دهد.
سازمان میراث فرهنگی و گردشگری مسیری را برای بازدید توریست و جهانگردان آماده کرده است تا سکوت کویری را در این شهر به تماشا بنشینی که به خیالی بیش نمی ماند . برای کسب اطلاعات بیشتر کافی است با روابط عمومی سازمان میراث فرهنگی ، صنایع دستی وگردشگری کرمان تماس بگیرید.
کویر لوت با ۸۰ هزار کیلومتر مربع وسعت در جنوب شرق ایران واقع است ، کلوت از واژه های کویر و لوت تشکیل شده است و معنی خاصی ندارد این عوارض طبیعی در نوع خود در دنیا بی نظیرند. در منطقه گندم بریان ، گرمای هوا در تابستان به حدی می رسد که سبب برشته شدن گندم می شود. این محل از گرم ترین نقاط کره زمین است.
مصالح مورد مصرف در شهر لوت  فقط و فقط خاک ، باد و آب است. هیچ بنایی حق ندارد برای همیشه به یک شکل بماند. اینجا راکد بودن و مرداب واری زندگی معنا ندارد. این قانون باد و آب است که دراین شهر وضع کرده اند و به مرور چهره شهر را تغییر می دهند. لوت مرکزی مشخص ترین واحد جغرافیایی است که در آن نمونه های کامل انواع مختلف عوارض بیابانی از قبیل نمک زار، تپه های شنی ، ریگزارها و از همه مهمتر کلوت ها دیده می شوند.
پست ترین نقطه داخلی ایران در مشرق معدن نمک با ارتفاع ۸۶ متر از سطح دریا در کویر لوت واقع شده که گرم ترین نقطه ایران نیز در همین منطقه محسوب می شود و به گفته برخی کارشناسان ، گرم ترین نقطه کره زمین نیز محسوب می شود و از دره مرگ امریکا، بیابان لیبی و ربع الخالی عربستان گرم تر است.
پیش می روی. همرنگ کویر می شوی. هیچ صدایی شنیده نمی شود. همراهانت هم مثل تو سکوت کردند. لبریز رمز و راز کویر شده اند. ، اینجا آوازه خوان ها هم سکوت می کنند. سکوت است و سکوت. لبریز حسی ناشناخته می شود. دوست داری تا ابدیت همراهیت کند.
غروب شده و سوسوی ستاره ها آسمان کویری را آذین بسته است.
همان آسمان سحرانگیزی که امروز در بسیاری از شهرها خیالی بیش نیست. هوا کم کم تاریک می شود و ساختمان های شهر شولای سیاه شب را به تن می کند اما نه وهم انگیز. شاخه های پیچ در پیچ ستاره ها سر به زمین می سایند و تو می توانی به راحتی زیباترین الماس های شب را بچینی و به سوغات ببری. همین که از شهر بیرون می آیی ، حس کسی را داری که صدایی و مزاحمی یک خواب خوش را از تو گرفته است. تمام تلاشت را می کنی تا تصاویری از این شهر و احساسش را در ذهنت حک کنی اما تو را از خواب بیدار کرده اند.

منبع: روزنامه جام جم

     

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط هبوط |

یه شب که من حسابی خسته بودم                                                                

همین جــوری چشامو بستـه بـودم                                                                                          

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد

یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد                                                      

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده

محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن

ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

میگه  چـرا این همــه لج می کنیـد

راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد

بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید                                 

دلای غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنیــد

بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد

عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد

نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد

مــن بهتون چقد مـــاشالاّ  گفتــم

نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ  گفتـــم

من که هـواتونو همیشـه داشتـــم

حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم

امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد

نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد

هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد

از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد

یه جو زمین و این همه  شلوغـــی؟                                                                      

این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟

حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن

خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین

از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد

بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد

از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي

از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي

گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست                 

پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست

چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن

مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن                              

اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن

  یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت

  حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت

  چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه

  آهان می خواد یواشکی جیم بشــه

  دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا

  یواش یواش شـد از جماعت جـــدا

  بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت

  یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت

  قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن

  یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن

  فوری در آورد واسه شون چک کشید

  گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد

  دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده

  دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده

  اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه

  تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه

  قراول حضــرت حــق دمش گــــرم

  بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم

  گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش

  کشون کشون برد و یه جایـی بستش

  رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن

  تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن

  حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد

  داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد

  خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی

  یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی

  ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن

  بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن

  یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده

  تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده

  نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه

  کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟

  بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه

  ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه

  یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی

  بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی

  تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی

  چقد ولا الضّــــا لّینـو  مـی کشیـــدی

  این همه که روضه و نوحــه خونـدی

  یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟

  خیال می کردی ما حواسمــون نیس                                 

  نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟

  هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن

  می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن

  خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه

  بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه

  کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف

  تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف

  قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه

  جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه

  از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن

 کشون کشون همـه رو پیش آوردن

 گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن

 بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟

 مأ موره گف میگم بهت مــن الان

 مفسد فی الارض کــه میگن همین هان

 گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن

 بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن

 بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها

 کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا

 بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن

 زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن

 روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن

 خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن

 اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن

 بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن

 همیشـــه در حــال نظاره بــــودن

 شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟

 خیام اومد یه بطری ام تــو دستش

 رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش

 حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم

 گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم

 خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن

 بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن

 بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی

 این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی

 نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو

 نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو

 نـــه مال این نــــه مال اونـو برده

 فقط عـــرق خــــریده  رفتـــه خورده

 آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم

 اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم

 یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن

 نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن

 حضرت اسرافیل از اونــــور  اومد

رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد

دیــــدم دارن تخت روون میــــارن

فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن

مونده بودم کــه این کیـــه خدایا

تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا

فِک می کنید داخل اون تخ کی بود

الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد

همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد

همونکه کاراش عالی  بود اون دیگه

بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه

خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا

یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا

وقت و تلف نکن تــوماس زود برو

بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو

از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی

مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی

باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه

گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟

آخه  ادیسون کــه مسلمون نبود

ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود

نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر

نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر

یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده

با سیم میماش شب رو به صُب رسونده

حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید

خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد

حضرت حق خــودش رو جابجا کرد

یــــــه کم  به این حاجی نیگا نیگا کـرد

از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ

[ سفیه ]   شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور

با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود

خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود

شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید

بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد

شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود

خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود

حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه

و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه

میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود

اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود

اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟

در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو

اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه

دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه

درسـتـــه  گفتـه ام عبـادت کنیــد

نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده

دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده

من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم

اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد

تو دنیـا هیچـکی  بـی چـراغ  نبوده

یا اگـرم بـوده ،  تــــو بــاغ نبــوده

خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت

دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت

طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته

اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه

یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه

چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه

اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم

دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم

گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست

وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست

اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست

متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست

خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه

مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه

خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس

صــــداش  با این گوشـا شنیدنی نیس

شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد

اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد

همینجوری می خواس بلن شه نم نم

گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم

وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم

داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم

 نوشته شده توسط خلیل جوادی

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط هبوط |