عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت
سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت
بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت
در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت
در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید
چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت
تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد
دفتری شعرومزاری شعله ور خواهم گذاشت
بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد
مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت

يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود.
- چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند...
1. سنگ ... پس از رها کردن!
2. حرف ... پس از گفتن!
3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
4. و زمان ... پس از گذشتن!
عشق به معناي آن است كه
تو ديگري را در ذات خود هدف بداني
ديگري ، هرگز وسيله نيست
وسيله پنداشتن ديگري
غيراخلاقي ترين عمل دنياست
اين رهيافت
در واقع ، بنياد هرچه عمل بد است كه
در دنيا وجود دارد
اگر ديگري و ديگران را
به مثابه ي وسيله فرض مي كني
پس بدان كه فساد تا مغز استخوانت نفوذ كرده است
اما اگر ديگري را في نفسه هدف آفرينش مي داني
و برايش احترام قائلي
پس بدان كه بر طريق صواب هستي
البته ديگران
در مقابل شيوه ي برخورد ابزارانگارانه ي تو
نسبت به خودشان
ساكت نخواهند نشست
آنها روزي طالب سهم خويش
وجاي خويش خواهند شد
تو دوست داري ديگري زنداني تو باشد
تو او را به زنجير مي كشي ، گرچه زنجيري از طلا
اما چه اطميناني به فردا هست ؟
ممكن است محبوب تو ، فردا تركت كند
انسان نمي داند در لحظه ي آينده چه پيش خواهد آمد...اوشو

لطفا" با دقت کامل بخونید.
تفاوت بين توكل كردن به جهان هستي و تقديرگرايي بسيار ظريف است.
درظاهر شايد به نظر آيد كه اين دو دقيقاً همسان هستند، ولي در واقع، آنها دو تجربه ي كاملاً متضاد هستند.
اين را چگونه مي توان توجيه كرد؟
اين مطلبي تازه نيست. از همان ابتدا انسان از اين در شگفت بوده است. و او بايد جهت تسلي خود مفهومي را بيافريند: تقدير، قسمت، سرنوشت، خداوند ،_ همه چيز در پيشاني يا در كف دست ها نوشته شده، همه چيز در جدول تولد نگاشته شده و تو
نمي تواني برخلاف آن كاري بكني.
نيروهايي كه زندگي تو را تعيين كرده اند بسيار عظيم اند. تو به شكست خوردن ادامه
مي دهي، پس بهتر است شكستت را به عنوان سرنوشت بپذيري.
اگر بگويي " تقدير چنين بوده" كمتر آزارت مي دهد. اين يك تسليت است. اين كار تو نيست، تقصير از تو نيست ، تو دربرابر ستارگان چه مي تواني بكني؟ نمي تواني تاريخ تولد و روز و سال را تعيين كني. تو همچون هنرپيشه اي هستي كه ناگهان روي يك صحنه ي ازپيش آماده شده قرار مي گيرد. او نمي تواند چيزي را تغيير بدهد.گاهي اوقات هنريشه ها مي توانند چيزهايي را تغيير دهند زيرا نمايشdrama ، نمايش است.
در يك نمايش اين امكان هست كه تو چيزها را تغيير بدهي. ولي در زندگي تو دقيقاً
نمي داني چه چيز در سرنوشت تو نوشته شده است، بنابراين هرچه كه اتفاق بيفتد بايد پذيرفته شود: " اين بايد در تقدير من رقم خورده باشد."
باورداشتن به سرنوشت يك تسلي است، زيرا ما نمي توانيم شكست هايمان را همچون شكست بپذيريم. و ما نمي توانيم دليل ديگري براي شكست هايمان قبول كنيم ، زيرا با ساير ارزش هاي اخلاقي ما همخواني ندارد: "ما صادق بوديم، اخلاقي بوديم، از وسايل برحق استفاده كرديم، راستگو بوديم و با اين وجود شكست خورديم. و ديگري ناصادق،
حیله گر، بي مرام و خائن بوده و بااين حال پيروز است."
حالا، تمامي نظام اخلاقي آموزش مي دهد كه حقيقت برنده خواهد شد، كه اخلاق پيروز است و صداقت برنده است. ولي در زندگي، ما شاهد هستيم كه مردمان صادق مي بازند و مردمان بي اخلاق پيروز مي شوند. مردمان رياكار و زرنگ به قدرت مي رسند. مردم ساده و معصوم زير پا له مي شوند. تمام نظام اخلاقي ما به مخاطره افتاده است.
بنابراين براي كشيشان و مردان به اصطلاح مقدس لازم بود كه راهي پيدا كنند كه در آن شكست هاي شما همچون شكست تلقي نشود: "از شما هيچ كاري برنمي آيد. سرنوشت شما چنين رقم خورده است. شكست شما، شكست صداقت شما، شكست اخلاق و درستكاري شما نيست. و توفيق آن شخص ديگر، موفقيت رياكاري، نادرستي و استفاده از وسايل خلاف نيست ،_ اين سرنوشت اوست. و تاجايي كه به سرنوشت مربوط است، هيچ
چیز قادر به تغییر آن نیست ،نه صداقت و نه نادرستي. آري، چون تو صادق بوده اي، در زندگاني بعدي سرنوشتي بهتر خواهي داشت و چون او نادرست بوده، در زندگاني بعد سرنوشتي تلخ خواهد داشت.
بنابراين. اين يك تسلي زيبا بود و دفاعي زيبا و منطقي براي نظام اخلاقي ما.
ولي تمام اينها، فقط چرنديات است.
حقيقت اين است كه آن شخص به سبب نادرستي اش موفق بوده، نه به سبب سرنوشتش. او به اين سبب موفق شده كه بي مرام بوده است. به هر وسيله اي متوسل شده است.
جهان هستي به شما يك لوح سپيد tabula rasaمي بخشد. هيچ سرنوشتي در آن نگاشته نشده. چنين نيست كه هرچه قسمت بوده بايد رخ بدهد.
جهان هستي يك آزادي است. تقدير، بندگي است.
آزادي يعني اينكه به خودت بستگي دارد چه اتفاقي خواهد افتاد.
سرنوشت يك فرضيه ي چرند است.
ولي توكل trust چيزي كاملاً متفاوت است. توكل كردن همان تقديرگرايي نيست. توكل يعني اينكه، "هر اتفاقي بيفتد، من بخشي از جهان هستي ام و جهان هستي نمي تواند با من عمداً دشمن باشد. اگر گاهي اوقات چنين احساسي بشود، بايد سوءتفاهمي از جانب
من باشد."
من هميشه عاشق يادآوري مرشد صوفي، جنيد بوده ام. او مرشد الحاج منصور بوده است. او عادت داشت كه پس از هر نماز ،_ و محمديان روزي پنج بار نماز
مي خوانند ،_ روي به آسمان كند و بگويد :"رحمت تو فراوان است.
چه زيبا از ما مراقبت مي كني، و ما لياقت آن را نداريم. من حتي از اداي سپاس تو قاصرم، ولي اميدوارم كه سپاس قلبي مرا درك كني."
زماني آنان به زيارت حج رفته بودند و سه روز بود كه در يك منطقه كه محمديان سنتي در آن اقامت داشتند سفر مي كردند و ساكنان آن منطقه حتي اجازه نمي دادند كه در دهكده هاي آنان اقامت كنند، چه رسد به دادن آب و غذا به آنان. سه روز تمام بود كه نه غذا خورده بودند و نه آب نوشيده بودند و نه استراحت كرده بودند ، مريدان كاملاً خسته و ناكام شده بودند.
مريدانش نمي توانستند باور كنند كه مرشدشان جنيد چگونه پس از هر نماز چنين سپاسي برجاي مي آورد. پيش از اين سفر، اشكالي نبود.
ولي اينك با اين اوضاع او باز هم او مي گفت، "تو رحيمي و مهربان و من كلامي ندارم كه شكر تو را ادا كند."ِ
در عصر روز سوم، وقتي او دعايش را تمام كرد، مريدانش به او گفتند، " حالا وقتش است كه توضيح بدهيد. ما سه روز است كه گرسنه ايم و تشنه و بي خواب. ما پيوسته مورد تحقير و توهين بوده ايم و هيچ سرپناهي نداشته ايم. دست كم امروز را نبايد
مي گفتي« تو رحمان و رحيمي» اين سپاسگزاري تو براي چيست؟"
جنيد خنديد و گفت، "توكل من برجهان هستي بي قيدوشرط است. چنين نيست كه من براي دريافت اين چيز و آن چيز از جهان هستي سپاسگزاري مي كنم. همينكه من وجود دارم، كافي است. جهان هستي مرا پذيرفته است ،_ همين كافي است. و من لياقت اين بودن را ندارم، من آن را كسب نكرده ام. به علاوه، اين سه روز بسيار زيبا بودند، زيرا فرصت داشتم تا ببينم آيا خشمي در من برمي خيزد؟ آيا احساس اينكه خداوند مرا از ياد برده در من شكل مي گيرد؟ ومن چنين احساسي نداشتم."
"در اين سه روز احساس من و رفتارم نسبت به جهان هستي هيچ تغييري نداشته است. سپاسگزاري من تغيير نكرده و حتي بيش از پيش شاكر هستم. اين يك آزمايش آتشين بوده و من نسوخته از آن بيرون آمدم. بيش از اين چه مي خواهيد؟ من در زندگي ام به جهان هستي اعتماد دارم و در مرگم نيز به آن اعتماد دارم. اين يك رابطه ي عاشقانه است."
"مسئله اين نيست كه كسي غني است و كسي فقير است و يا كسي زيباست و ديگري نيست. اين ربطي به كسي ندارد. اين تماس شخصي و صميمي من با واقعيت است. و بين من و جهان هستي يك هماهنگي عظيم وجود دارد. من كاملا ًراحت هستم و خودم را در وطنم مي يابم."
توكل كردن نتيجه ي مراقبه ي عميق است.
تقديرگرايي نتيجه ي شكست هاي شما و يك تسليت است.
اين دو كاملاً باهم تفاوت دارند.

خدایا، به جامعه ام بیاموز که تنها راه به سوی تو، از زمین می گذرد، اما به من بیراهه های میان بر را نشان بده.
خدایا، به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است ، بگو که: یک پدیده مادی نیز به همان ماده خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت. و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید، پس از مرگ هم به هیچ کار نخواهد آمد.
خدایا، به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، مذهب بی عوام ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی ، مناعت بی غرور، عشق بی هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت ، دوست داشتن بي آنكه دوست بداند ، روزي كن!
خدايا، مرا با ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان ، اضطراب هاي بزرگ ، غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن . لذت ها را به بندگان حقيرت ببخش و درد هاي عزيز به جانم ريز!
خدايا، انديشه و احساس مرا به حدي پايين مياور كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد شبه آدم هاي اندك را متوجه شوم ، چه ، دوست مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا ، همچون اينان ، كوچكواري گول زن!
![]()
دیوارهای گلی در دهات و آجری در شهرها. و این تنها در عالم خارج
نیست .
در عالم درون هر آدمی نیز چنین دیوارهایی سر به فلك كشیده است.
هر آدمی نشسته در حصار دیگری است از بد بینی و كج اندیشی و بی
اعتمادی و تكروی. " جلال آل احمد "

سکوت کرد و رفت.
ومن هنوز گوش میکنم . . .
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفای من گردد
يک سبد بوی گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بی رنگ و رياست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نويسم ای يار
خانه ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر خانه دوست کجاست؟؟؟؟؟؟؟
از اشکان مادر جاري بود ديگر نيست، نيست در نيست...
فريادي بر آوردم که ياري ام کنيد، صدايي نيامد. دوباره خواستمش.
هيچ. التماسش کردم. ندا آمد که تو نياز به که داري، گفتم "تو" گفت که
نيازت را بخشيدمت. گفت نمي بينمش. گفت بر شانه هايت نگاه کن. مي بينيشان.
آه. ولي من کور بودم. دوباره نياز کردم. گفت فرشته هاي موکلت را
گفته ام هميشه ياري ات کنند. چرا ياري نخواستي. گفتم فريادم به آنها
نمي رسد.
سکوت شد.
دوباره گفتم کجا بيابمشان؟ به کدامين سو بايد نگاه کنم و فرياد بزنم.
گفت فريادي نياز ندارد. موکلانت بر شانه هايت نشسته اند. ديرگاهي
است که به تو مي نگرند. به سکونت. به سقوطت.
کافيست که آهسته در گوششان نجوا کني.
گفتم پيش از اين هم به من کمک کرده اند آيا؟
گفت: آري، آن روز که مادر از پيش رفت را يادت مي آيد، دلت سنگي
بود، يادت مي آيد، اشکان را جاري ساختند. مي داني که دل سنگي را
جايگاه شبنم نيست.
و سکوت شد.
در دلم مي گويم. حال مي دانم که مي شنوند.
ياريم کنيد...
مسافر مهتاب
بنما کجاست او .(ابتهاج)
کاش آسمون همه جا مثل آسمون کویر بود
بزرگ و یک وجب مونده به چشم آدم!
![]()
با گیاه بیابانم
خویشی و پیوندی نیست
خود اگر چه درد رستن و ریشه کردن با من است وهراس بی بار و بری
***
مرگ من سفری نیست،
هجرتی است
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر مردمانش
خود آیا از چه هنگام این چنین
آئین مردمی
از دست
بنهاده اید؟
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت دُرناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ماهتاب
پارو می کشند،
خوشا رها کردن و رفتن؛
خوابی دیگر
به مردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریائی دیگر!
خوشا پر کشیدن خوشا رهائی،
خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهائی!
آه ، این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند
***
بندم خود اگر چه بر پای نیست
سوز سرود اسیران با من است،
وامیدی خود برهائیم ار نیست
دستی است که اشک از چشمانم می سترد،
و نویدی خود اگر نیست
تسلائی هست
چرا که مرا
میراث محنت روزگاران
تنها
تسلای عشقی است
که شاهین ترازو را
به جانب کفه فردا
خم می کند(شاملو)
یه مترسک شکسته ٫عمری لباش و بسته
شده همدست کلاغها ٫شاهد غارت باغها
می بینه اما نمی خواد ٫کلاغها تنهاش بذارن
ببرن هر چی که می خوان ٫هر کی رو می خوان بیارن
اخه تو امید باغی ٫نه مترسک شکسته
آخ مگه ندیدی وحشت رو تن گلها نشسته
تو یه رخت باغبونی ٫تو چرا نامهربونی
واسه دلخوشی گلها تو از انتظار می خونی
انتظار و چشم به راهی عادت چشمای خسته
دلخوشی های خیالی بغض گلهای شکسته

اما حیف که این زمین منو زندانی خودش کرد.اونقدر این خواب
طولانی شد
که بخواب عمیقی فرو رفتم و دیگه همه چی شد رویا و
آرزو.........
هرازگاهی از این خواب بیدار میشم و سعی میکنم خود را آماده
پرواز کنم
و برم به جایی که آدماش این همه ریاکار و دروغگو نیستن.اما
افسوس که نمیتوانم.
اشک میریزم و التماس معبود میکنم و میخواهم که مرا از این
بند آزاد کند.
اما این خواب عمیق لیاقت آسمونی شدن رو ازم گرفته.
وای دنیا لعنت بر تو که تموم دلخوشیهامو ازم گرفتی.
چشمهایم رو می بندم و به گذشته ای که دوران کودکی و
نوجوانیم رو رقم زد پا میگذارم.
آهی از سر حسرت میکشم....
ای کاش میشد و برمیگشتم و از نو
میساختم ...

وقتي كاملاً ساكتي اين عاليترين لحظه براي يادگيري است .
زندگي رمز و رازهاي خودش را وقتي آشكار مي سازد كه تو خاموشي .
عقايد ثابت را رها كنيد. آنگاه حتي از اغتشاش هم لذت مي بريد. اغتشاش ديگر اغتشاش نخواهد بود،بلكه به جنجالي خلاق تبديل مي شود. ما نيازمند جنجالي خلاق در قلب خود هستيم تا ستاره ها در آسمان درونمان دست افشاني كنند.
اگر عقايدي ثابت و تغيير ناپذير در زندگي داشته باشيد، اغتشاش و سردرگمي بيشتري براي خود ايجاد مي كنيد. زندگي هرگز به عقايد شما اعتقاد ندارد و همه چيز را در هم مي ريزد و هزار و يك حقه مي زند. زندگي اتاق نشيمن نيست كه در آن اسبابي را كه مي خواهيد، بچينيد. زندگي پديده اي بسيار افسار گسيخته است.
خلقت خدا يك ماشين، ساختمان،علم يا رياضي نيست. خلقت، رويايي است كه خدا آنرا خلق كرده است. در رويا شما هرگز بحث نمي كنيد. هرچه را كه هست، قبول مي كنيد؛ زيرا در رويا عقيده اي ثابت نداريد.
همه مردم داراي عقايدي ثابت و معين هستند. هرچه عقيده ثابت تر باشد، اغتشاش و سر درگمي بيشتر خواهد شد.
اگر مي خواهيد سردرگم نباشيد، عقايد را رها كنيد. اين بدان معنا نيست كه سر درگمي و اعتشاش تغيير خواهد كرد، بلكه ديگر به نظر اغتشاش نخواهد رسيد؛ زندگي خواهد بود و پويايي...اشو