تبليغاتX
آسمون کویر

هنگاميكه درختي از زندگي لبريز مي شود، ‌شكوفا مي گردد و گل مي دهد. تنها هنگاميكه بيش از اندازه داريد و نمي توانيد آنرا مهار كنيد،‌ لبريز مي شويد.

معنويت، گل دادن است. وفور نعمت است. اگر از حيات لبريز شويد،‌ چيزي همچون يك گل طلايي، ‌درونتان شكوفا مي شود. حق با ويليام بليك بود كه مي گفت:‌ «‌ انرژي مايه وجد و شعف است. »‌ هرچه انرژي بيشتري داشته باشيد، ‌شادي و شعف بيشتري حس مي كنيد.

نااميدي هنگامي شما را فرا مي گيرد كه انرژي هاي تان از جايي به هدر مي رود و شما نمي دانيد چگونه اين انرژيها را بازسازي و بازيابي كنيد. با هزار و يك فكر، نگراني، آرزو، توهم، رويا و خاطرات مختلف انرژي خود را به هدر مي دهيد. در حاليكه مي توان جلوي اين هدر رفتن انرژي را به سادگي گرفت. مردم هنگاميكه نياز نيست كاري انجام دهند، نمي توانند ساكت جايي بنشينند، گويي حتما بايد كاري بكنند.

انسان بيش از اندازه خود را مشغول انجام كارهاي مختلف كرده است. گويي اين مشغوليت، به نوعي او را از فكر كردن به مشكلات زندگي باز مي دارد و راه فراري از اين مشكلات است. او به قدري خود را مشغول نگاه مي دارد كه هرگز با خود خويش روبرو نمي شود و به اين ترتيب، انرژي اش را بيهوده صرف مي كند.

بايد ياد بگيريد تا غير ضروريات را از زندگي خود حذف كنيد. نود درصد زندگي معمولي، غير ضروري است و مي توان آنرا به سادگي حذف كرد. اگر تنها به ضروريات بپردازيد، انرژي اضافي در شما ذخيره مي شود؛ ‌به طوريكه ناگهان روزي بدون دليل شروع به شكوفا شدن مي كنيد...اشو

 
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط هبوط |


از
خدا خواستم به من صبر عطا کند
فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نيست، آموختنی است



از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
فرمود: رنج از دلبستگیهای دنيايی جدا و به من نزديکترت میکند


از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود: نه، تو خودت بايد رشد کنی
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس میکنم تا بارور شوی

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط هبوط |

          آینه منو برداشت... شروع کرد بهم نگاه کردن... دستی به موهاش کشید... یقشو درست کرد... دهنشو کش داد تا دندوناشو ببینه... گرد و خاک های فرضی رو شونه هاشو تکون داد... صداشو صاف کرد...کلشو آورد جلوم ...برام شکلک درآورد... منم براش شکلک درآوردم ...خندید... منم خندیدم... یهو خندش وایستاد.... میخواستم ببینم برا چی دیگه نمیخنده منم دیگه ساکت شدم...

 

               اومد بره... گفتم آینه باهام قهری...؟ سرشو انداخت پایین ولی هیچی نگفت... سرشو گرفتم بالا زل زدم تو چشاش... بهش گفتم چقدر چشات قشنگه آبی آبی مثه دریا... اشک تو چشاش جمع شد ولی بازم هیچی نگفت ...بهش گفتم دیگه دوسم نداری ...دوباره سرشو انداخت پایین ...گفت قلب تو سیاهه... گفتم خودت چی قلب تو سیاه نیست ...؟دستشو از دستم جدا کرد ...اما آینه نیفتاد...اما نشکست ...

 

           بهم گفت پشت سرتو ببین ...نگاه کردم ...خودم بودم ...ولی کوچیک شده بودم... کوچیک کوچیک ...انگار هنوز مدرسه نمیرفتم... سفید سفید ...مثه نور...نزدیکش شدم ...نزدیک و نزدیک تر... اینقدرکه دیگه منم شدم مثه اون... کوچیک کوچیک... سفید سفید... آینه افتاد... این بار شکست... نیم خیز نشستم...تو آینه پر از ترک خودمو دیدم که خرد شده بودم... آینه گفت دوست دارم

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط هبوط |

در زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

            الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط هبوط |

ز بس بستم خیال تو تو گشتم پای تا سر من تو آمد رفته رفته رفت من آهسته آهسته
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط هبوط