تبليغاتX
آسمون کویر

 

سلام آقای ... نمیدونم بگم رییس یا نه؟ نمیدونم توی این مملکت رییس کیه ، چند تا رییس داریم  به هرحال

 سلام آقای رییس ... !! ای بابا نمیدونم بگم جمهور بگم گم وگور بگم ...؟ نمیدونم شما رو کی کاندید کرده

 شایدم مردم بگذریم ...

دارم فکر میکنم مردم چی فکر می کنن؟؟

به جوونای معتادشون ...به جوونای بیکارشون... به صابخونه ،یا سررسید قسطاشون

به اون محله ای که از جوون اون شهر تا مامور دولتش  گرفته تریاک و هروئینشو ازاونجا تامین میکنه

یا به مردم گدا گشنه ای که بخاطر دیگ پلو از سرو کول هم بالا میرن...

یا به اون کارمندی که جلوی ارباب رجوع می نویسه : ابدلحسین یعنی همون عبدالحسین .

 بیچاره اون تحصیلکرده ای که مدرکش سالهاست داره خاک میخوره  و پشت قربیلک اتولش صد تومن

صدتومن جمع میکنه می چکونه تو دهن زن وبچش تا بیان به تو رای بدن.

وایستا یه لحظه تلفنم زنگ میخوره ...

زنم بود میگه داری میای نون بگیر. ما فقط نون تازه میخوریم ،  داغ داغ  آقای رییس جمهور آخه

نون که یه ساعت بمونه میشه شکل پستون ننجون من برکت خدا رو چه به روزش که نمیارن...

  جمع کنید این دفتر و دستک و اتحادیه خبازانتونو که از رییسشون یاد گرفتن دله دزدی رو...

آشغال تحویل ملت میدن ...

به سمت خونه حرکت میکنم...البته خونه مردم که من توش مستاجرم .

به فکر اثاث کشی تابستونم هستم (یه وقت فکر نکنی من عشایرم و ییلاق و قشلاق میکنما ، نه رییس جونم من شهرنشینم !)

آره بابا واسه خودمون برو بیایی داریم البته خدمات شایسته شما به روستا نشینان قابل توجهه

به حدی که همه اداره ها شدن پر از دهاتی و بی سواد که فارسی هم نمیتونن حرف بزنن و بچه شهر ها هم وای می ایستن کنار تیر چراغ برق و کراک نوش میکنن و برای سلامتی شما رییس جمهور جان هرروز

 یه پیاله عرق میزنن بالا..

وایستا .. آخ جون آگهی استخدام  ....خب ... اه .. آخرش نوشته ترجیحا" خانم .. یادم باشه به ننجونم بگم میشناسیش که... ذکر خیرش بالا بود..

خب رییس جمهور آینده من دیگه دارم میرسم خونه وقت زیادی ندارم  یعنی خیلی کار دارم

امشب مناظره هست میخوام برم گوش کنم ببینم به کی باید رای بدم قبلش هم جومونگ داره البته افسانه جومونگ چیکار کنیم ما مردم شدیم درگیر همین افسانه ها..

تازگی ها مردم رو آدم حساب میکنین میشینین باهم مناظره میکنین ، پته همو میریزین رو آب

 گندای همو نمایش میدید این وسط گندای هرکی کمتره رای میاره ...

چه حرفایی میلیون ، میلییارد از بیت االمال به فرمان .... رفت توی جیب....

بیت المال هم که میدونی چیه قربونت برم به فارسی میشه پول خونه  صابخونه هم که شمایی  نوش جونتون

بخوابم زودتر که فردا باید برم دوباره مث سگ جون بکنم...

درواقع بخوابیم ، همه میخوابیم  شما بیدار باش آقای رییس جمهمور ما همه خوابیم...

شب بخیر.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط هبوط| |

بعضی‌ها یك عمر زندگی می‌كنند برای رسیدن به زندگی،

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان،

بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،

بعضی‌ها را باید قاب گرفت،

بعضی‌ها را باید بایگانی كرد،

بعضی‌ها را باید به آب انداخت،

بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان به حساب بانكی‌شان است،

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفكر جماعت نه،

بعضی‌ها را همیشه در بانك‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،

بعضی‌ها برای پول همه كاره می‌شوند.

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،

بعضی‌ها نان خشك و خالی میخورند،

بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌كنند،

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضی ها صدای ملائك را می‌شنوند.

بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.

بعضی ها حتی زحمت فكركردن را به خود نمی‌دهند.

بعضی ها در تلاشند كه بی‌تفاوت باشند.

بعضی ها فكر میكنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضی ها برای سیگار كشیدنشان همه جا را ملك خصوصی خود می‌دانند.

بعضی ها فكر میكنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌كشند.

بعضی ها ابتذال را با روشنفكری اشتباه می‌گیرند.

بعضی ها یك درجه تند زندگی می‌كنند، بعضی‌ها یك درجه كند.

هیچكس بی‌درجه نیست.

بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.

بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌كنند.

بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

بعضی ها دنیایشان به اندازه یك محله است، بعضی به اندازه یك شهر،

بعضی به اندازه كرة زمین و بعضی به وسعت كل هستی.

بعضی ها به پز میگویند پرستیژ

بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.

شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط هبوط| |


 

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.  

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چون گل، که بنوشی اش چون شهد.
زندگی، بغض فـروخورده نیست.  
 زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.
 زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.
 زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.
 زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.
 زندگی، دست نوازش بر ســر نوزادی است.
 زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.
 زندگی، شـــوق وصال یار است.
 زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.
 زندگی، تکیه زدن بر یــار است.
 زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.
 زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.
 زندگی، قطعه سرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به سرشاخه امید و رجا.
 زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.
 زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.
 زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.
 زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.
 زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.
 زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است. به، كه چقدر شیـــرین است.
 زندگی،خاطره یک شب خوش،زیر نور مهتاب،روی یک نیمکت چوبی سبز،ثبت در سینه است.
 زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.
 زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.
 زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق. 
 زندگی، گاه شده است که برد بیراهم.

 زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط هبوط| |

به سلامتی:درخت ٬ نه به خاطر ميوه ش٬ به خاطر سايه ش

به سلامتی:ديوار٬  نه به خاطر بلنديش واسه اينکه هيچوقت پشت آدم رو خالی نميکنه

به سلامتی:دريا٬  نه به خاطر بزرگيش...واسه يک رنگيش

به سلامتی:سايه که هيچوقت آدم رو تنها نميذاره!

به سلامتی:پرچم ايران که سه رنگه ,تخم مرغ که دو رنگه ,رفيق که يه رنگه

به سلامتی:همه اونايی که دوسشون داريم و نميدونن, دوسمون دارن و نميدونيم

به سلامتی: نهنگ که گنده لات درياست

به سلامتی:ز نجير نه به خاطر اينکه درازه, به خاطر اينکه به هم پيوستس

به سلامتی خيار نه به خاطر (خ)ش فقط به خاطر يارش

به سلامتی شلغم نه به خاطر (شل)ش به خاطر غمش

به سلامتی کرم خاکی نه به خاطر کرم بودنش, به خاطر خاکی بودنش  

به سلامتی پل عابر پياده که هم مردا از روش رد ميشن   هم نامردا

به سلامتی: عموجغد شاخدار که با همه بدیهاش آخر بنر رو نخورد!

به سلامتي برف که هم روش سفيده هم توش

به سلامتي رودخونه که اونجا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچيکو دارن...

به سلامتي گاو که نميگه من ميگه ما....

 به سلامتی آينه که هميشه راستشو ميگه 

به سلامتی عقرب که به خاری تن نمیده(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش میره و دورش همش آتيشه با نيشش خودش رو ميکشه که کسی ناله هاشو نشنوه)

به سلامتی سيم خار دار که پشت و رو نداره 

به سلامتی زغال که با همه ی سياهیش رنگ عوض نميکنه

 

و به سلامتی خودت که داری این مطلبو میخونی ...   تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط هبوط| |

... دوست دارم  نباشم ... نه اینکه اصلانباشم یا بمیرم...  یه مدتی نباشم ...

 طولانی بودن و نبودنش فرقی نمی کنه ... دوست دارم نباشم ...

ای کاش یه دکمهoff داشتم ... که وقتي مي زدم خاموش مي شدم ...

 درست مثل يه ماشين که باتريش تموم مي شه يا خاموشش مي کنن ...

بي حرکت مي افتادم يه گوشه  ...

 يا اصلا غيب مي شدم ... می گشتم دور دنیا...سیر میکردم...

بعد دوباره هر وقت دلم خواست ظاهر مي شدم ...

توي اون مدتي هم که غيبم دوست دارم هیچکس نگرونم نباشه ...

 يعني خاموش باشم و ببینم چه اتفاقاتي داره دور و برم ميفته ...

چیزهایی رو که وقتی هستم و نمی بینم ٬ ببینم...

دوست دارم نباشم ...  نه اینکه اصلانباشم یا بمیرم...  یه مدتی نباشم ...

 

شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟
به جان می جویمت جانا کجایی؟

همی پویم ببویت گرد عالم
همی جویم ترا هر جا، کجایی؟!

چو تو از حسن در عالم نگنجی
چه دانم تا تو چونی، یا کجایی؟

چو آنجا که تویی کس رو گذر نیست
ز که پرسم که داند تا کجایی؟!

تو پیدایی ولیک از جمله پنهان
وگر پنهان نه ای، پیدا کجایی؟!

ز عشقت عالمی پر شور و غوغاست
چه دانم تا درین غوغا کجایی؟

فتاد اندر سرم سودای عشقت
شدم سرگشته زین سودا کجایی؟!

درین وادی خونخوار غم تو
بماندم بی کس و تنها، کجایی؟

دل سرگشته حیران ما را
نشانی ده، رهی بنما، کجایی؟!


زنده بودن را به بیداری بگذرانیم
که سالها به اجبار خواهیم خفت...

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط هبوط| |
  • سکوت خانه که مرا می گیرد... حسی پنهان درمن ... همیشه دردهایی هست... در غروب... شب های تاریک... شهر که درسکوت می رود و چراغ ها که خاموش می شوند... حس پنهان من بیدار می شود...حسی غریب...فراتر ازعشق...
  • حسی که نمی دانم با که می توان در میان بگذارم جر خدا... اشکهایم جاری می شوند...کف اتاق با چشم های خیس قدم می زنم... مرور میکنم گذشته را...روزها و شب ها را ... ثانیه ها را... برگ ها را... و پائیز خاطره ها دارد برای کودکی که جز عشق هیچ نمی خواهد...
  • خیابان های سرد یادم هست... آن زمستان... قدم می زدم و از آدم ها پنهان می کردم... حرف هایم را ... اشک هایم را... یادم هست غربت را... تنهایی را... و باز اشک... چقدر آرام شده است... کودک سرکش آن روزها...
  • می شود عاشق...
  • به دنیا می خندد... به آن روزها... و فقط یک حس غریب است... و میدانم که فقط تو می دانی و می فهمی درد روزها و شب هایم را...تویی که چون من... باران خورده روزگارانی...
  • تویی که اشک هایت... قبل ازمن... باران را شرمسار خویش کرده بود... پشت آن پنجره سردهای پائیز... خیابان های پردرد...شب های طوفانی... باران هایی که هیچکس زیر آن با تو همراه نشد... نیمکت های خالی از عشق... دل های پرفریب... و من برای تو....برای همه ی آن شب ها و روزهایم بی تو... برای آن همه تنهایی که با نجابت به دوش می کشیدی... می گریم...آهسته و آرام ... و گاهی تنهایم..." تنهاتر از آن برگ خزانی که"...
  • تک ستاره "من" می خندد و من با خنده هایش آرام می شوم... گناهی ندارد معصوم من... این را اشکهای نیمه شبانش به من می گویند... چشمانش گواهی میدهند... شاعر زیباترین ترانه ی من ... شاعر روزهای سرکشی من... روزهای نیازآلودم... نگاه من ... به دنبال نگاه تو... ونگاه تو مرا دیوانه میکند...
  • و آهای کودکان امروز... مراقب قلب پاک خویش... پاسبان احساس بی نظیر خویش باشید...
  • و خدا درانتظار حرف های توست...
  • چقدر حادثه ها زود می آیند... دراین شیروانی سرد... دلم می گیرد و هرلحظه دارم درد... دیوانه اما اسیر...اسیر قانون سرد آدم ها...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط هبوط| |

يادمان نرفته است

 روزهاي اولين

روزهاي همرهي

آنكه بار ما به دوش مي كشيد، بي دريغ

در درون خويش

 منتظر تا تولد من و تو، آه

تا صداي بچگي

 گريه غريب زندگي

 با تحملي ستودني

 يادمان نرفته است

 آه مادرم كجاست

 

يادمان نرفته است

روزهاي كودكي

 روزهاي پر نشاط

 روزهاي پر غريو

روزهاي درس و مشق و مدرسه

 مشق مي نوشت همره من و تو، آه

 درس مي سرود زير سايه سار ماه

 ديكته، رياضي و علوم

نمره هاي بيست

يا چرا كه نيست؟

جايزه، گوشمالي اندكي

 يادمان نرفته است

 خارهاي بي امان

خارهاي هرزه گاه

مي خليد پايمان يا كه قلبهايمان

 يادمان نرفته است

دست مرهم كه بود؟

يادمان نرفته است

 آه مادرم كجاست

 

 يادمان نرفته است

روزهاي عاشقي

چشم مست و گيسوي پريش يار

 مست از خمار عشق

 بي دليل و منطق و بدون عقل

پر غرور و نخوت از شكار يار


 

 

كارهاي دزدكي

بارها شماره هاي اشتباه

 چشم غره پدر

 نعره هاي او ز انتخاب بي دليل

 آنكه حرف مي شنيد

 آنكه آب سرد بود روي قل قل تمام خشمها

 آنكه عشق مي ستود، در پناه عقل

 آنكه حرفهاي او چراغ راه مي شد آه،ْ

 در مسير زندگي

يادمان نرفته است

آه مادرم كجاست

 

يادمان نرفته است

روزهاي  كار و پول

 آن زمان كه نا رفيق

 همره هميشگي روزهاي سرخوشي

 روزهاي غره گي

 ناگهان شكست خنجرش به بر

 و زمين گرم شد نصيب من

 آنكه زانوان مهربان خويش

بستر سرم نمود

 بازوان بي دريغ خويش

 روي من گشود

يادمان نرفته است

آه مادرم كجاست

 

 يادمان نرفته است

 آن شب عزيز جشن

 هل هل و صداي شادي تمام دوستان

 مردمان ، همرهان دور يا غريب

 در ميان آن ترانه ها و شعرها و رقصها

 خنده ها و شادي و نگاهها

 در ميان نغمه ها چراغها

 پولهاي در هوا  شاد باشها

چشمهاي خيس؟

 قلب ملتهب؟

 عاقبت چه مي شود؟

 از آن كيست؟

 يادمان نمي رود

آه مادرم كجاست

 

 يادمان نمي رود روزهاي واپسين

 انتظار بي كسي

روزهاي مملو از بدي

 ديدنش چه سخت بود

 بستر سپيد در ميان چارچوب در

 انتظار رويت حبيب

 انتظار ديدن خدا

در ميان اشكهاي كيست

 يادمان نرفته است

 آه مادرم كجاست

 

يادمان نمي رود

يادمان نرفته است

مادر آن عزيز

مادر آن گرامي بزرگ

هميشه هست

 مادر من و تو و تمام ما

 در ميان قلبهاي ماست

يادمان نمي رود

 يادمان نرفته است

مادرم تمام عشق

مادرم تمام مهرباني و تمام زندگي است

تكه اي از آسمان

تكه اي از اوست

روي خاك

مادر تمام ما                                                    

 مادر تمام ما

 عشق لايزال زندگي است

 مادرم تمام عشق

 مادرم تمام مهرباني و تمام زندگي است

يادمان نمي رود آه مادرم کجاست؟                            

                                                                           

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط هبوط| |
آدمی می شناسم از دوزخ
خوف و تشویش دارد و
من نه
بس که می ترسد از عذاب خدا
هول آتیش دارد و من نه
دائما ذکر گوید و تسبیح
در کف خویش دارد و من نه
قلبی آکنده از خدا و سری
باطن اندیش دارد و من نه
بس عجول است در رکوع و سجود
گوئی او جیش دارد و
من نه
تا رسد زآسمان به او الهام
دوسه تا دیش دارد و من نه
گوئیا با خدا بود فامیل
او که این کیش دارد و من نه
بهر ماموریت ز بیت المال
هی سفر پیش دارد و من نه
بر نگشته ز انگلیس هنوز
سفر کیش دارد و من نه
بهر حج تمتع و عمره
کوپن و فیش دارد و من نه
زندگی تخته نرد اگر باشد
او دو تا شیش دارد و من نه
پانزده تا مغازه یک پاساژ
توی تجریش دارد و من نه
در دزاشیب باغ و در قلهک
خانه از خویش دارد و
من نه
پانزده تا عیال صیغه و عقد
بی کم و بیش دارد و من نه
گرچه با گرگها بود دمخور
ظاهر میش دارد و من نه
دانی او این همه چرا دارد؟

چون که او ریش دارد و من نه                                           
        
                        

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط هبوط| |